تبليغاتX
نگر خواهی

negarkhahi

مجید

negarkhahi

http://negarkhahi.blogfa.com

نگر خواهی

نگر خواهی

نگر خواهی

نگر خواهی

نگر خواهی
خاطره اي بسيار خوش

الان كه شروع به نوشتن اين نوشته مي كنم 10 دقيقه اي مي گذره كه از يكي از لذت بخش ترين خاطاراتم بر مي گردم. شب بسيار دوست داشتني و بياد ماندني بود.

جريان ما اين طور بود كه ساعت 11.30 محمد كه دوست دوران دبيرستان من هست اس ام اس زد كه آماده باش كه داريم با محمود كه محمود هم از دوستان دوره دبيرستان هست ميام دنبالت كه بريم بيرون دور بزنيم اومدن رفتيم دنبال هادي پسر عمو و دوست مشترك همه ما شديم 4 نفر. منطقه ما جوره اي كه جاي خاصي كه اون موقع شب بريم بيرون نداره بيشتر جوون ها مثل ما يا ميرن گنبد يا ميرن تنگه چلچاي مينودشت البته جمع ما هم گاهي شبها ميريم جنگل دلند. امشب رفتيم تنگه اونجا كلي بوديم چايي خورديم و دوستان قليوني كشيدند و بعد آسمون شروع كرد به رعد و برق زدن سريع راه افتاديم تا به بارون نخوريم اما نشد از وسط راه چنان باروني گرفت كه ما بارون زياد ديده هستيم هم در مقابل شدتش كم آروده بوديم هم زمان هم رعد و برق هاي خفني مي زد. تو همون زمان كم آب سطح شهر  رو گرفته بود اول هادي رو رسونديم بعد كه آمديم سمت خونه ما آب باعث شد ماشين خاموش بشه كه از اينجا به بعد خيلي خنديديم اول كه هر كار كرديم روشن نشد بعد آمديم تو ماشين محمد اس ام اس هاش رو خوند كلي من و محمود بهش خنديديم تفلي خجالت كشيد بعد هم به مسعود همه ما زنگ زديم و از خواب بيدارش كرديم خلاصه در آخر كار به پر خنده ترين مرحله امشب رسيديم كه تصميم بر اين شد كه ماشين رو هل بديم. اين قدر خنديديم كه من يادم رفته بود عصري زانوم ضربه خورده و درد مي كنه رسيدم خونه يادم آمد. ساعت 3 صبح محمود كه فرمون ماشين دستش بود بوق مي زد هر لحظه امكان داشت به علت سرعت بالا با موانع مختلف برخورد كنه و در نهايت بچه ها لطف كردن نگه داشتن جلو خونه ما تا من از هل دادن پياده بشم.

خلاصه امشب با اون بارون مشتي و هل دادنش خاطره اي بسيار به يادماندني براي من تبديل شد.

انشالله دوستي هامان شادتر و صميمي تر از هميشه ادامه داشته باشد.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 4:56 توسط مجید |
پایان تعطیلات
بعد اینکه به تعطیلات اجباری ما رو فرستادن حالا دیگه زمان امتحانات فرا رسیده و باید به تهران برگریدیم. متاسفانه که هنوز هیچ درسی برای این امتحانات نخوندم و معلوم نیست که در پاس کردن درسها لطف الهی شامل حالم بشه یا نه. به هر حال بعد از اون هم سال تحصیلی جدید با وزیر جدید شروع میشه. امروزها که همه فکر می کنند با باز شدن مجدد دانشگاهها دور جدیدی از اعتراضات شروع میشه که این از دو جهت من رو نگران می کنند اول اینکه از تکرار حادثه کوی می ترسم ، و دوم اينكه دانشگاه رو تعطيل كنند و يك ترم عقب بيفتم. اميدوارم كه دوستان دانشگاهي ما شلوغ بازي از خودشون در نيارند ، البته خبر مياد كه اگر هم قصد تعطيلي دانشگاه وجود داشته باشه بايد يه درگيرهايي هم پيش بياد كه روشون بشه دانشگاه رو تعطيل كنند يعني يك سري از دوستان لباس شخصي در لباس خدمت در ايام امتحانات كارهايي انجام بدند و بلوايي بر پا كنند تا كه بهانه به دست بهانه گيران داده شود و توجيهي بر عمل خود پيدا كنند.

انشالله كه هر چه باشد به نفع اكثريت باشد و كسي اين وسط ضرر نكند و خانواده اي نگران فرزندي كه براي درس خواندن به تهران مياد نشود.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 12:8 توسط مجید |
هاشمی ، ترسو ؟
احمد قابل چند روز پیش در مشهد با چند نفر از بچه‌های انجمن اسلامی دانشگاه مازندران دیدار کرده بود که خبرنامه امیرکبیر حرف‌هایش را گزارش کرده بود. در این دیدار احمد قابل حرفهایی زده که جای تامل دارد. من تنها یک گوشه ای از این گفته ها را اینجا می آورم:

احمد قابل در پاسخ به پرسشی در رابطه با نقش هاشمی رفسنجانی در جنبش سبز بیان داشت: «من چندان به آقای هاشمی اعتماد ندارم. چون آدم صادقی نبوده است. به هر حال آقای هاشمی [در حال حاضر و از سوی کودتاچیان] یکی از سوژه های اصلی حذف است. طبیعی است که به آنها کمک نمی کند. باید توجه کرد که آقای هاشمی اصلا اهل ریسک نیست و بسیار ترسوست.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 3:59 توسط مجید |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا